تبلیغات
به نام انسانیت که زیباترین رسمه...

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید...



Admin Logo
themebox Logo
گردنبند دو قلب
تاریخ:سه شنبه 20 بهمن 1394-10:58 ب.ظ

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

 به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

Shakhes_23-960x400

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن

پابلو نرودا






تاریخ:دوشنبه 23 دی 1392-08:49 ب.ظ

غلبه بر احساسات

به‌نظر من وقتی آدم به احساسات به شکل مجموعه‌ی واحدی نگاه می‌کند، بهتر می‌فهمدشان. اگر آدم دلش شکسته است، باید بداند دل هزاران‌هزار آدم قبل از او با همین کیفیت شکسته است. هزاران نفر همین غم را تجربه کردند و باهاش زندگی کردند و آدم نمی‌میرد. پشت این‌ها می‌تواند یک فهم جمعی از غم و شادی باشد. اگر آدم خودش را جزیی از این کل احساس کند، یاد می‌گیرد که سخت نیست. که توی این احساسی که خودش را این‌جور بزرگ به آدم نشان می‌دهد، نه اولین نفر است نه آخرین نفر. ما اغلب آدم‌های خیلی "خود مرکزِ جهانی" هستیم. وقتی یک احساسی داریم، فکر می‌کنیم هیچ‌کس چنین چیزی را تجربه نکرده. هیچ‌کس نمی‌فهمد ما چه می‌کشیم، چه می‌گوییم. ولی این‌طوری نیست. واقعن نیست. آن‌قدرها هم آدم یونیکی نیستیم ما. هزاران نفر هستند که مغلوب احساساتشان نشده‌اند و راه‌هایی به طول عمر جهان هست برای مغلوب نشدن. مرحله‌ی اول به گمان من این است که بپذیریم این اتفاقی که برای احساسات ما می‌افتد طبیعی‌ و تکراری‌ست. تنها نمونه از چنین احساسی نیست. بعد آدم راهش را پیدا می‌کند که مغلوب نشود. بعد آدم احساس می‌کند آدم قوی‌ای‌ست. بعد حالش خوب
می‌شود. بعد برنده




تاریخ:جمعه 17 خرداد 1392-11:04 ق.ظ

عشق عشق می آفریند

 

عشق عشق می‌آفریند


عشق زندگی می‌بخشد

 

زندگی رنج به همراه دارد


رنج دل‌شوره می‌آفریند


دل‌شوره جرات می‌بخشد


جرات اعتماد به همراه دارد


اعتماد امید می‌آفریند


امید زندگی می‌بخشد


زندگی عشق می‌آفریند


عشق عشق می‌آفریند

 

 

مارگوت بیکل





تاریخ:یکشنبه 11 فروردین 1392-09:40 ب.ظ

گناه بچه ها چیه؟

گناه بچه ها چیه ؟
میون این قرن جنون
که بی صدا پر پر میشن تو شعله های جنگ و خون

گناه بچه ها چیه که سر پناهی ندارن
که شب ها با حسرت و بغض سر روی بالشت میذارن

گناه بچه ها چیه ؟

دلگیرم از دنیایی که غرق شبی بی انتهاست
دلگیرم از دنیایی که غرق شبی بی انتهاست

دنیای تلخی که هنوز بازیچه خودکامه هاست

هرکس به نام امنیت ، جهان رو به خون می کشه
لالایی هر کودکی صدای بمب و ترکشه

گنای بچه ها چیه که دنیا اینقدر سیاست
که جنگ و فقر و بی کسی تقدیر تلخ ملت هاست

کی میشه ؟ کی میشه جغد شوم فقر از این جهان پر بکشه؟
سایه و آزادی و عشق روی زمین گسترده شه
کی میشه از آسمون بارون شادی بباره
فرشته مهر و امید روی زمین پا بذاره

ای کودک بی سرزمین
شب میشکنه، طاقت بیار
شاخه گلی تو لوله داغ مسلسل ها بذار
شاخه گلی تو لوله داغ مسلسل ها بذار


{گناه بچه ها چیه ؟
میون این قرن جنون
که بی صدا پر پر میشن تو شعله های جنگ و خون}






تاریخ:یکشنبه 20 اسفند 1391-02:39 ب.ظ

خواب

نخواهم ماند
نخواهم بیدار بمانم
خواب را مرگ موقت میدانم
خواهم خفت
تا رهایی یابم از این گندآب بیداری
چو آنان خفته اند اما بیدارند
نه آنان که بیدارند و خفته
خفتن گزیده ام
برای فرار از تنهایی بیداری
تا دور شوم از خفتگان بیدار
عزلت و انزوا به فنایم میکشد
اما با خود گویم:
من این تنهایی را دوست میدارم...




(حمید یگانه دوست)





تاریخ:دوشنبه 16 بهمن 1391-12:31 ق.ظ

تساوی

معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی ‌آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد.
 خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت «یک با یک برابر هست ... »
 از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد . به آرامی سخن سر داد : تساوی اشتباهی فاحش و محض است ... معلم مات بر جا ماند و او پرسید : گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود.
 او با پوزخندی گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود .
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود .
 اگریک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟
 یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
 یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
 معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه های خویش بنویسید : یک با یک برابر نیست ...


"خسرو گلسرخی"




تاریخ:یکشنبه 15 بهمن 1391-11:53 ب.ظ

"دنیا با حضور نان"

نان را با بوی خوش آرزو دارم
و دنیا را در حضور آرام تو
در حضور لبخند تو همراه کودکان

چه زیباست دنیای آرزوهایم
هنگامی که به تو مینگرم
و در چشمانم غرق میشوی
بدون آنکه نان را کم داشته باشی
بدون آنکه صبحی زیبا در کارگاهی جان بکنی
و کار فرما از جان کندن تو شاد باشد
بدون آنکه در لب مرز جان بکنی
و پلیس مرزی روبه رویت اسلحه بکشد
بدون آنکه در خیابانی گل بفروشی
واز آمدن پاییز و سرما بترسی

دنیادر حضور سیرتو در صف کودکان دبستانی زیباست
دنیا در لبخند تو خلاصه میشود هنگامی که نان باشد


                                                                                                          

                                                                                                       (علی رسولی)







تاریخ:چهارشنبه 20 دی 1391-10:14 ب.ظ

کاروان (شبگیر)

دیراست گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ آه
این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک وخون زخم سرانگشت هایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیراست گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها ودست هاست
عصیان زندگی ست
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا!
در گوش من فسانه دلداگی مخوان
کنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
زود است گالیا ! نرسیده ست کاروان
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هرچه دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران ِ هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو

عشق من


هوشنگ ابتهاج






تاریخ:دوشنبه 18 دی 1391-12:30 ق.ظ

همراه با عشق

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی.
همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها را به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش.

به خودت این فرصت را بده تا بگویی:
«مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن.
به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری ، بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهید داشت.



گابریل گارسیا مارکز







تاریخ:شنبه 16 دی 1391-10:34 ب.ظ

روزگاری کوه شد عامل آشنایی ما ، افسوس که همان کوه شد عامل جدایی ما


درگذشت کوهنورد گیلانی مجتبی قناعت شعار در حادثه ریزش بهمن از ارتفاعات ماسوله را به جامعه کوهنوردی و خانواده داغدارش تسلیت میگویم





تقدیم به تو ای گیله مرد گیلان


پرواز کن .....
پرستوها چشم به راهند
آسمان
آبی است
باغبان
در حسرت ِ خاموشی ِ شقایق ، بی طاقت است
مادر
چشم به راه
تسبیح به دعا
پرواز کن ....
سکوت می شکافد
جگر سوخته را
تو
آرام خفته ای
در این هیاهو
با لبخندی بر لب .......
و
اشک ها
بی صدا
فریاد ِ مظلومیت می سُرایند .................





تاریخ:چهارشنبه 13 دی 1391-01:07 ق.ظ

دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را
دوباره می سوزد
عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم
در تو
کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره
بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


فروغ فرخزاد
 
 



تاریخ:سه شنبه 23 آبان 1391-11:40 ب.ظ

فریدون مشیری

گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

لاجرم جارى است پیکارى بزرگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش

سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زورآفرین مردِ دلیر

مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست

گرچه انسان مى‌نماید ،گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر

واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر

ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند

گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند

گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب

فریدون مشیرى

----------------------

دانلود فایل صوتی با صدای داریوش اقبالی




تاریخ:چهارشنبه 25 مرداد 1391-11:06 ب.ظ

"پرهام سرکشیکی"

درخت‌ها می‌میرند
عده‌ای عصا می‌شوند
و دستی را می‌گیرند
عده‌ای نیز
تبر می‌شوند
بر نسل خویش

شاید من نیز
درختی باشم که بی‌اختیار
تراش‌خورده است
به میل یکی دیگر

من
بی‌گناه‌ترین گناهکار زمینم



"پرهام سرکشیکی"




تاریخ:شنبه 27 خرداد 1391-12:25 ق.ظ

فریدون مشیری


مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها،
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
-آی…..!
با شما هستم!
این درها را باز کنید…!
من، به دنبال فضایی می گردم،
لب بامی،
سر کوهی،
دل صحرایی…،
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه…
می خواهم فریاد بلندی بکشم،
که صدایم به شما هم برسد!
من، به فریاد،
همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد،
مشت می کوبد بر در،
پنجه می ساید بر پنجره ها،
محتاجم!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند!
از شما،
«خفته ی چند»،
چه کسی می آید با من فریاد کند؟

فریدون مشیری




تاریخ:دوشنبه 1 خرداد 1391-01:50 ق.ظ

Sentencees from greats...



اگر کسی احساس کرد که در زندگیش مرتکب هیچ اشتباهی نشده است،این بدان معناست که او هیچ تلاشی برای چیز تازه ای در زندگی اش نداشته است. 
 آلبرت انیشتین





چهار چیز را هرگز در زندگیمان نشکنیم:
صداقت ، ارتباط ، قول و قلب.
زیرا موقعی که آنها میشکنند صدایی به وجود نمی آورند ولی خیلی دردناک هستند.
چارلز دیکنز



هرکس فکر میکند که دنیا را تغییر دهد ، ولی هیچ کس فکر نمیکند که خودش را تغییر دهد!
لئو تولستوی




اگر ما نتوانیم کسی را که میبنیمش دوست بداریم، چگونه میتوانیم خدا را دوست بداریم؟
کسی که نمیتوانیم ببینیمش...
مادرترزا



من نمیگویم که 1000 بار شکست خوردم ، من میگویم که 1000روشی که میتواند از دلایل شکست باشد را کشف کردم
توماس آلوا ادیسون


سه جمله برای بدست آوردن موفقیت:
از دیگران بیشتر بدان
 بیشتر از دیگران کار کن
کمتر از دیگران انتظار داشته باش
ویلیام شکسپیر


اگر در مورد مردم قضاوت کنی ، زمانی برای دوست داشتن آنها نداری...
مادر ترزا







  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5